گل کویر- ملت عشق (االیف شافاک)

کانال تلگرامی بوک تیپس

@book_tips

 

کتاب ملت عشق را می خواندم، که در آن رابطه بین مولانا و شمس آورده شده و چهل قاعده شمس. در میان ماجراها، شخصیتی وجود دارد بنام گل کویر. گل کویر لقب دختری است که به جبر روزگار اتفاقات زیادی برای وی می افتد. علی رغم میل باطنی خود به سمت سرنوشتی می رود که از جنبه عمومی و شریعت گناه و بسیار نا پسند است. ولیکن سوالات و ابهاماتی در ذهن ایجاد شد. ابتدا ماجرای گل کویر را که در کتاب آمده می نویسم. در انتها ابهامات را طرح می کنم.

در دهی کوچک نزدیک نیقیه بدنیا آمدم. مادرم همیشه می گفت: "در مکان درستی به دنیا آمدی اما در زمانی اشتباه"

گل کویر

زمانه بد بود، معلوم نبود فردا چه پیش می آید. از سالی تا سال بعد همه چیز عوض می شد. اول شایعه برگشتن صلیبی ها ترساندمان. شنیدیم چه ظلم و جنایتی در قسطنطنیه کرده اند. ملک و املاک مردم را غارت کرده بودند و همه شمایل های توی کلیسا را، چه کوچک و چه بزرگ، شکسته بودند.

بعد همه صحبت کردند به صحبت درباره حمله سلجوقی‌ها. هنوز آقار ترس از قشون سلجوقی پاک نشده بود که حمله‌های بی‌رحمانه مغول شروع شد. انگار اسم و جسمِ دشمن مدام عوض می‌شد. اما ترسمان از نابود شدن به دست دیگران، مثل توده‌های برف بالای قله ایدا، ثابت می‌ماند.

پدر و مادرم نانوا بودند. مسیحی‌های خوب و انسان‌های مؤمنی بودند. اولین چیزی که از دوران بچگی به یاد دارم، بوی نان تازه از تنور درآمده است. پولدار نبودیم. حتی آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم این را می‌دانستم. اما این را هم می‌دانستم که فقیر هم نیستیم. از نگاه‌های پر از غبطه فقرایی که برای گدایی دم در دکان می‌آمدند، حال و روزمان را می‌فهمیدم. شب‌ها پیش از خواب زانو می‌زدم، دعا می‌خواندم و از خدا تشکر می‌کردم که گرسنه نمی‌خوابیم. با او طوری صحبت می‌کردم انگار با یکی از دوستانم حرف می‌زنم. چون آن وقت‌ها پروردگار تنها دوستم بود.

هفت سالم بود که مادرم حامله شد. الان فکر می‌کنم لابد قبل از آن چند بار بچه انداخته بوده، اما آن وقت­ها عقلم به این چیزها قد نمی­داد. آن­قدر معصوم بودم که اگر می­پرسیدند بچه چطور به دنیا می آید، لابد می­گفتم خدا بچه­ها را با خمیر نرم و تازه درست می­کند.

اما خمیری که توی شکم مادرم داشت درست می­شد به چیزی غول­آسا شبیه شده بود. خیلی نگذشت آنقدر بزرگ شد که دیگر نتوانست را برود. قابله ده گفت بدن مادرم آب آورده. من که منظورش را نفهمیدم، کجای "آب آوردن" بد بود؟

اما چیزی بود که نه مادرم می­دانست و نه قابله: نگو توی رحم به جای یک بچه سه بچه بوده. هر سه هم پسر. نگو برادرهایم توی شک مادرم داشته­اند دعوا می­کرده اند. نزدیک وضع حمل یکی از سه­قلوها دیگری را با بند نافف خفه کرده بوده، بچه خفه شده هم برای انتقام گرفتن راه خروج را بسته بوده. اینطوری همه بچه­ها توی آن گیر کرده و مانده بودند. مادرم چهار روز آزگار برای بدنیا آوردن برادرهایم درد کشیده. شب و روز صدای فریادش را می­شنیدیم، تا زمانیکه صدا و نفسش برید.

قابله که نتوانسته بود مادرم را نجات بدهد، سعی کرد برادرهایم را نجات بدهد. با آنکه قیچی برداشت و شکم مادرم را برید، اما فقط توانست یکی از بچه­ها را زنده بیرون آورد. برادرم این­طوری بدنیا آمد. پدرم که به نظر می­رسید اورا مقصر اصلی می­داند، از روزی که برادرم به دنیا آمد با او بنای بدرفتاری گذاشت.

مادرم که مرد، پدرم تبدیل شد به مردی اخمو و بداخلاق، زندگی هم دیگر بی­مزه شد. کار نانوایی هم خیلی سریع رو به کسادی رفت. از آن می­ترسیدم که روزی ما هم شبیه گداهایی بشویم که دم در نانوایی می­آمدند. زیر رختخوابم نان قایم می­کردم، آنجا می­ماندند و بیات می­شدند. اما سختی اصلی را من نه، برادرم کشید. دست­کم من زمانی طعم علاقه و محبت را چشیده بودم. برادرم اما طعم هیچ­یک از این­ها را نچشید. خیلی ناراحت می­شدم از اینکه می­دیدم این قدر با او بدرفتاری می­شود. کاش از برادرم حمایت می­کردم. آن وقت همه چیز فرق می­کرد. من هم امروز در قونیه توی همچو خانه­ای نبودم. زندگی چقدر عجیب است.

یکسال بعد پدرم دوباره ازدواج کرد. تنها چیزی که در زندگی برادرم عوض شد این بود: قبلاً فقط پدرم با او بدرفتاری می­کرد، اما الان هم پدرم، هم نامادری­ام با او بد رفتاری می­کردند. دیگر هر فرصتی بدستش می­افتاد از خانه فرار می­کرد. به خانه که بر می­گشت دوست­های بد و عادت­های بدتر پیدا کرده بود. از آن روز به بعد برادرم به سرعت تغییر کرد. نگاهی ظالمانه توی تخم چشمهایش نشست. حس می­کردم توی سرش نقشه­هایی دارد، اما نمی­دانستم چه کارهای بدی می­کند. ای کاش می­دانستم. ای کاش می­توانستم جلو این فاجعه را بگیرم.

خیلی نگذشته بود که پدر و نامادری­ام را مرده پیدا کردیم. یکی توی آرد نانی که خورده بودند مرگ موش ریخته بود. همین که خبر پخش شد، همه به برادرم شک کردند. محافظ­ها تحقیقات را شروع که کردند، او هم ترسید و فرار کرد. برادرم را دیگر هیچ وقت ندیدم. به یک باره توی این دنیا تک و تنها مانده بودم. نتوانستم توی خانه­ای بمانم که همه جایش بوی مادرم را می­داد. توی نانوایی که اصلاً نتوانستم بمانم. آخرسر تصمیم گرفتم پیش عمه­ام بروم که نزدیکترین قوم و خویش زنده­ام بود. دختر ترشیده­ای بود. توی قسطنطنیه زندگی می­کرد. خانه و نانوایی را همان­طور گذاشتم و برای رفتن پیش عمه­ام به راه افتادم. سیزده ساله بودم.

سوار دلیجان مسافری شدم که به قسطنطنیه می­رفت. جوان­ترین مسافر دلیجان من بودم. چند ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راهزنان راهمان را بستند. همه چیزمان را گرفتند، کیف­ها، چمدان­هاف کلاه­هاف چکمه­ها، کمربندها، حتی سوسیس­های راننده دلیجان. چون چیزی نداشتم که به آن­ها بدهم، گوشه­ای بی­صدا ایستادم، گمان نمی­کردم آسیبی به من برسانند.

اما  درست همان موقع که داشتند راه می­افتادند، رئیس راهزن­ها به طرف من برگشت و گفت: "آهای خشگله، به من نگاه کن، ببینم دختری یا نه؟" از خجالت سرخ شدم. دست نداشتم به همجین سوال بی­ربطی جواب بدهم. نگو سرخ شدنِ صورتم همان جوابی بوده که می­خواسته بشنود.

رئیس راهزن ها فریاد زد: "یالا راه بیفتیم، همه اسب­ها را بیاورید. این دختر را هم بیاورید."

من گریه و زاری کنان مقاومت می­کردم. اما هیچ کدام از مافرهای دیگر به کمکم نیامدند. راهزن­ها به جنگلی بزرگ بردندم. نگو وسط جنگل برای خودشان ده داشتند. دسته­ای از زن آنجا ویلان بود و همان قدر هم بچه. همه جا پر اردک . غاز و بز بود. خوک ها هم برای خودشان می­گشتند. اگر راهزن­ها آنجا زندگی نمی­کردند، گمان می­کردی بهترین ده دنیاست.

خیلی زود فهمید چرا رئیس زندان­ها از من پرسید دخترم یا نه. نگو راهزن­ها رهبری داشته­اند که تیفوس گرفته و حالش خراب بوده. از خیلی وقت پیش بستری بوده، دواهای زیادی امتحان کرده بودند، اما بی­فایده. آن­وقت یگی پیدا شده و در گوشش نسخه­ای سحرآمیز زمزمه کرده:"اگر با باکره­ای بخوابی، بیماری­ات به او منتقل می­شود و تو پاک می­شوی، شفا پیدا می­کنی."

در زندگی­ام چند چیز هست که اصلا نمی خواهم به یاد بیاورم. روزهایی که در جنگل گذراندم از آن جمله­هاست. حتی امروز هم هر موقع به یاد جنگل بیفتم، فقط در فکر درختهای کاجم. به­جای آنکه پیش زن­های ده بمانم، می­رفتم میان درخت­ها، تک و تنها می­نشستم و گریه می­کردم. زن­های آن جا یا زنِ راهزن­ها بودند یا دخترشان. البته بدکاره­هایی هم بودند که به میل خودشان آمده بودن. هیچ­جوری درک نمی­کردم که چرا به آنجا آمده­اند. من اما تصمیم خودم را گرفته بودم، می­خواستم در اولین فرصت فرار کنم.

بعضی وقتها در جنگل کالسکه هایی اسبی می دیدم. پیش­ترشان هم مال اصلیزاده­ها بودند. نمی­فهمیدم چرا این کالسکه­ها را غارت نمی­کنند. بعدها فهمیدم کالسکه­چی­ها پیش از عبور از جنگل به راهزن­ها حق حساب می­دهند. و به جایش امن و امان از جنگل می­گذرند. بعد از آن فهمیدم کارها چطور پیش می­رود. نقشه­ای کشیدم و جلو یکی از کالسکه­هایی را که به شهر بزرگ می­رفت گرفتم و به کالسکه التماس کردم مرا هم ببرد. با آن که می توانست حدس بزند پولی ندارم، اجرت زیادی خواست. اجرتش را به شکل دیگری پرداخت کردم.

پس از آن که به قسطنطنیه رسیدم و چند روز آنجا ماندم، فهمیدم چرا زن­های توی جنگل آنجا را برای ماندن انتخاب کرده­اند. شهر از جنگل بدتر شده بود. حتی نیازی ندیدم دنبال عم­ام بگردم. با خودگفتم حتما دوست ندارد کسی مثل من را به خانه­اش راه دهد. تک و تنها مانده بودم. شهر خیلی زود روحم را له کرد. دیگر در دنیایی کاملا متفاوت رها شده بودم. دنیای خشونت، شر، تجاوز، ظلم و بیماری. چند بار پشت سرهم حامله شدم با میل و سیخ چند بچه انداختم. بدنم چنان خراب شد که دیگر عادت ماهانه­ام هم قطع شدو در جوانی نازا شدم.

در آن کوچه­ها چنان چیزهایی دیدم که کلمه ها از بیانشان عاجزند. پس از آنکه شهر را ترک کردم با سربازها، بازیگرها، پیشگوها و کولی ها گشتم، برده لذت همه­شان شده بودم. بعد قلچماقی به اسم کله شغال پیدایم کرد، مرا گرفت و به قونیه به این خانه آورد.

رئیس خنثی تا موقعی که به کارش می­آمدم، به اینکه از کجا آمده ام اهمیتی نمی­داد. وقتی شنید نمی­توانم بچه­دار شوم خیلی خوشحال شد، مسئله­ای به اسم حاملگی پیش نمی­آمد. برای آنکه به نازا بودنم اشاره کرده باشد لقب "کویر" به من داد. اما لابد این لقب به نظرش زیادی خشک آمده بود که بزکی هم کنارش گذاشت و به این ترتیب شدم "گل کویر".

 

خب این ماجرای گل کویر رو که خوندین. یک سوال یا ابهام اساسی در اینجا وجود دارد و آن اینکه، آیا اگر هر شخص عالم، متدین و متعهد حال حاضر، اگر بجای گل کویر بودند، چه سرنوشتی داشتند؟ آیا باز هم همین شخص متدین و عالم بودند؟ و اینکه خداوند در مورد گل کویر چه قضاوتی خواهد کرد؟